شعر در مورد کازرون

شعر در مورد کازرون

شعر در مورد کازرون ، شهر گلن و شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون با لهجه کازرونی همگی در سایت جالب فا.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد کازرون

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریا ها

و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

زمین چه می‌شود ؟ آه… ای خدای جادوگر

بـگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است ؟!!

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کازرون

دیگه رَف سییُوی زمسّون ، چه خوشن هَوُی باهار

بَلییوی تو دشتِ بَرم ، سرو کَلونی ، عَبدویی

ماس و کَنگر وادو کاشنی وا تیتُوی سرخ و سفید

دشت پشت کو دوون و انگورای جور وا جورش

پیرسوکا دووار واگَشتَن اومدن تو چال قدیم

لمریک و ببر و کوی طَرَف بُرونجون وا نودون

چشمه اسهلی کاسکون پُر پَر سیاوشون

ای خدا چَن سالین که سهمِ بارونمو کمن

تو پریشون عزیز جِرخَتون اُو دیگه نی

آخ چه حیف بی پریشون وا لو مبُونوی پُر از مُوهیش

وَل بازم شهرمو سبزن بَه خصوص روزای بهار

ای هَمَش نظر خدان ای نعمتا و برکتا

صَحرو هُوی پُر بابونه و کاشنی و زیر سایه کُنار

حاصِلوی گُنُم وا جُو ، دشتِ تو گَلگون و خومه زار

پُوی او سَرو شیر و تیتَره و عطر بهار

یاد او وختا که دوت گیرُش میشو شیش هف هزار

بلبلا مس میکنن آدم ، تو هر بید و چنار

او قرچه و دو حوضیک زدنش پشت حصار

کُوکِ مَسّوی توی کُو هی می کنن بوس و کنار

دیگه نَمیان پَریشون باهاندِه های بی شمار

اَ بَسی که چاه زدن صَحرو داروی گوشوُ کنار

حال بَه جوی او فیروزه نِشِسّه جاش یِه شوره زار

محض هَم اییم مسافر میا توش قطار قطار

شکر داره عام بَخدا ، وَل نَمکُنیم یک از هزار

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد شرمندگی ، شعر عاشقانه شرمنده بودن و شرمنده ایم از حافظ

شعر سعدی در مورد کازرون

تو دِلُم مُنده که بی‌غصه یه روز شُو بُکُنُم
یا مِثِ خلقِ خُدا شُو کِه می‌شه خُو بُکُنُم
می‌دِرُوشُم زیرِ بارونِ غَمِت سِیلُم کُ
تا تو بُرشَنگِ چیشِت کیفِ تو اُفتُو بُکُنُم
جیگَرِت مِثل آهانَن می‌دونُم آم بَخُدا
ایقَدَر ناله بِدُم تا جیگرِت اُو بُکُنُم
نَب چِیطُو وَختی مُ مُردُم تو نَگُفتی ای کی بی
نه خودت گفتی بیمیر سیم تا مُ سیت تُو بُکُنُم
مُ سَلَلوتَرُم اِی آسمون اَی نقل ایَن
تا رو دَسِّت بِزَنُم چرخِ تو چَرخُو بُکُنُم
اُرسی کانِی دو سه سال پیشِ دِ ای حرفا نداره
چِقَه واکسِش بِزَنُم رُورُوَکِش نُو بُکُنُم
کازرون سر همه چیش دود گَزایِل نداره
کاشکه دانشکده تعطیل می‌شُ تا رُو بُکُنُم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر کازرون

عِید اومَه، بی اُرسیا، پُشین خداخدا کنیم

رو خارا وا پُی پَتی سفره ی دِلمو وا کنیم

اَ کاکُل زرا بیگیم اُرسی چِنَن جومَن چِنَن

یا وا مهر و زور علی عِیدشو شُو سیا کنیم

پیشنهادی :  شعر درباره علم از حافظ

اِی هَمون گُرِّه تِراقِ عِیش کوشککا بیشیم

می پُکیم اَی یِه نظر سِیلِ تو چیش اونا کنیم

تا بیابونَم چیوی نو می کٌنه بَر تُلَکاش

تَپه ما کِی می تونیم بر گُلکا چیا کنیم

ای همه اُرسی تو دُنیانُ، هزارون پاپَتی

پاپُرا کی یَن که ما سِیلِ چیوی اونا کنیم

دِ گُلا قاغذی یَن گُل بوسونی خیزُم شُه رَه

کو دِ حوصَله ی که سِیل گُمپٌلَک گُلا کنیم

نه باهارش باهارن، نَه عید نوروزِش روزَن

عید او وَختی ین که دِل اَ دلبَر آشنا کنیم

چه باهاری یَن که اِسمش میا آم بوش نَمی یا

ناغارِه ی دُوُل چِنَن سِیلِ صدُی خدا کنیم

چه خوشَن دُوار بیشیم عین قدیما که بیدیم

نون صادق بخوریم دنیا اَ دل جدا کنیم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر کوتاه در مورد کازرون

تیر دَر رُوَن آخ خونُمی تیرُم شکار کُردُم

سی اَه نِمونِ روزِگار هَمبونِه بار کِردم

بازی نبی راس راسی بی، مانکه اونا می کُشتن

سیخ شُه موهام سی دُشمنم بس قیرُقار کِردُم

چِلّه تو جون زِمسو رسی تا کُنداهام تکون دا

ریشه ی گُلُم سُختُ مو گِریُه ش شُوِ تار کِردُم

دود کورُکا یَواش یَواش تا پَسُوهام گِرُفتهَ ن

یُو زَ سَرُم تو دِل خزون مِیلِ باهار کِردُم

تا چِنگِ اُفتُو دراومَه دودکورَکا گُرُختن

چولوس گُلُم اَلُو زدُم وا تو چالُ مار کردُم

کَتوک شدن تا خشک و تر هر چی دیدن سُرُندَن

اَلو بی دودیک مو دیدم هَوُی مزار کردُم

اَ سوزِ سرما وا جومَن مورجومه خوردِه ی تَنم

لیتَک بیدُم آم سی سَرُم، تَنُم دیوار کردُم

خدا قرآن خمینی ها هِی زَه تو تاق پوروقشو

سِیل و تیغو نشو کَم کَمَک اَ کار بی کار کردُم

اُی زمونه ی بَعدِ ماها مو بهمَنُم تو دنیا

سی شاه کِه رَه، مِی مو ایقَه هینار هینار کردُم

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد کیک ، شکلاتی و شیرینی و شعر کودکانه در مورد کیک تولد

شعر حافظ در مورد کازرون

همیشه خواستم پر درد باشم

چو کوهستان سریر گرد باشم

همیشه خواستم تا خانه ی عشق

غریب و خسته و شب گرد باشم

و یا در شادی سبز علف ها

گیاهی بی نشان و زرد باشم

همیشه خواستم دردانه تا نور

چو باران شرح آه سرد باشم

میان واژه های گرم فریاد

کلام بی حصار درد باشم

به دل گفتم کمی آرامتر گیر

که چون فرهاد شیرین درد باشم

و یا تا لحظه های سبز دیدار

پریشان و بیابان گرد باشم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره کازرون

سر حیرونُ، دِل ویلونُ، وُی وُی تو گولومَن

چِل، چلّه یِ گُردَه م می تِکِه هُی پیشِ رومَن

مِزلِنگِ چیشُم وارنِه شُده بس می دِرٌوشُه

عُمرِت واپیچه دنیا که اَز دَم دِ حرومَن

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر کازرون

بانوی بی کسی فریاد یاران می کنم

در کویری خشک و سوزان رقص باران می کنم

برفراز موج ها با زورقی بی بادبان

در تکاپوی ظفر پارو به دندان می کنم

با ترنم های دیرینم به گلگشت بهار

مویه در سوگ عزیزان هجر یاران می کنم

پیشنهادی :  شعر مولانا محرم اسرار

در خزان زندگی با رویش سبز خیال

شاخه های خویش را در نور عریان می کنم

یوسف صحرای عشقم در هوای حُسن یار

با درای کاروان آهنگ کنعان می کنم

ور چه در تاب است طبعم از سرودن این زمان

خون دل را اختر شب زنده داران می کنم

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد زجر ، کشیدن و زجر عشق و پدر و مادر زجر کشیده

شعر در مورد کازرون

نگاه خسته ام را در به در کرد

پگاهم را غروبی آه ور کرد

شبی در کوچه باغ خاطر خویش

مرا آواره کرد و خود گذر کرد

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد کازرون

از چِنگِ سَحَر تا بُنگِ شوم حیرونُم

بی بارِ تو آسیّو وُ سرگردونُم

دِسّ نَی رو دِلُم عامزُ که اِی هَمذا نَجِرکِه

خون فورِّه می دِه تو دِلچِه ی پیرشونُم

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر سعدی در مورد کازرون

ز کازرون نروم گر برآید از دستم
که من فریفته صبح کازرون استم
من از هوای فرح‌بخش صبح شهر شما
چو مرد باده زده، دل نشاط و سرمستم
تبسم شفق کازرون چه خوش باشد
به چون منی که به لبخند یار دل بستم
سپیده چون که دمید و نسیم صبح وزید
مرا بپای، که من مست رفته از دستم
تو سیمگون شفق کازرون اگر بینی
شوی گواه که من وصف آن نیارستم
در این سفر، من دلداده چون دگر یاران
به مهر مردم این شهر، دل بپیوستم
چنان ز شهر شما لطف دیده‌ام و صفا
که تا ابد دل شیدا به مهر آن بستم
من از دیار شما می‌روم به پای مجاز
چرا که من به حقیقت نمی‌توانستم

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد قلم ، نی و قلم زنی و شعر حافظ و سعدی و مولانا و دوبیتی قلم

شعر در مورد شهر کازرون

سلامی با صفای دل زخاک پاک کرمانشاه

نثار کازرون و آن بهشتی شهر ایرانی

به غیر از حسن و آبادی، نمی بینم در آن وادی

خدایا حفظش از بد کن، چو کردی حسنش ارزانی

به دریا دل زن ای جان و به دریای پریشان آ

که از سیمای دل شویی در آن دریا پریشانی

همانجا چشم نرگس* بوس و مستی را بهانه ساز

نظر بر نازنینان کن، اگر راز نظر دانی

وگر خواهی تمدن را به دوران کهن بینی

برو بنگر به بیشاپور و آن آثار ساسانی

بنازم من بدان ملکی که جاویدانه می نازد

به فرهنگش هرایرانی، به سلمانش مسلمانی**

الا! در فارس آیین ادب را خوش به جا آری

که آنجا تخت جمشید است و اورنگ سلیمانی***

سخن کوته کن ای غافل! به صدر انجمن بنگر

تورا در محضر حافظ نمی زیبد سخنرانی

به پایان آرم این نامه، حکایت همچنان باقی

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر حافظ در مورد کازرون

در این شهرباری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب ببر درکشیدش به ناز و عتیب
پری چهره هرچ اوفتادش به دست ز رخت و اوانیش در سر شکست
نه هرجا که بینی خطی دل فریب توانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسول که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش دل افگار و سربسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟ که بسیار بیند عجب هر که زیست
کسی گفتش این راه را وین مقام بجز تنگ ترکان ندانیم نام
برنجید چون تنگ ترکان شنید تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را بفرمود کای نیکبخت هم این جا که هستی بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم اگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببند وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌ای را همی پروری به هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزد دماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده‌ی نازنین مشت زن

گروهی نشینند با خوش پسر که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسوده‌ی روزگار که بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
ازان تخم خرما خورد گوسپند که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو و عصار ازان در که است که از کنجدش ریسمان کوته است

پیشنهادی :  شعر در مورد ریش سفید

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر نصرالله مردانی در مورد کازرون

خوشا صبح و صبوحی با همالان نظر بر طلعت فرخنده فالان
خداوندا بده صبری جمیلم که می‌نشکیبم از صاحب جمالان
خیالت این که برگردم ز خوبان چو درویش از در دریا نوالان
دلم چون گیسوی او بر کمر دید چو وحشی شد شکار کوه مالان
گهی کز کازرون رحلت گزینم بنالد از فغانم کوه نالان
غریبان را چرا باید که بینند بچشم منقصت صاحب کمالان
خطا باشد که چشم ترکتازت دل مردم کند یکباره نالان
مگر زلف تو زان آشفته حالست که در تابند ازو آشفته حالان
چنان مرغ دلم در قیدت افتاد که کبکان دری در چنگ دالان
عقاب تیز پر کی باز گردد بهر بازی ز صید خسته بالان
غزل خواجو بگوید بر غزاله مگر برآهوی چشم غزالان

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد خودبینی ، شعر کوتاه از مولانا درباره خودبینی و افراد خودبین

شعر درباره کازرون

سوز غم تو آتشم از جان بر آورد مهر تو دودم از دل بریان بر آورد
چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند شور از نهاد قلزم و عمان بر آورد
گردون لاجورد بدور عقیق تو بس خون لعل کز جگر کان بر آورد
مرغ دلم زعشق گلستان عارضت هر دم هوا بگیرد و افغان بر آورد
ما را بباد داد و گر آن کفر زلف تست این مان بتر بود که ز ایمان بر آورد
هر لحظه چشم ترک تو چون کافران مست خنجر بقصد خون مسلمان بر آورد
با کوه اگر صفت کنم از شوق کازرون آه از دل شکسته‌ی نالان بر آورد
گر اشتیاق کعبه برینسان بود بسی ما را بگرد کوه و بیابان بر آورد
خواجو چنین که چشمه‌ی خونبار چشم تست هر دم معینست که طوفان برآورد

درباره این مطلب نظر دهید !

مطالب زیرا حتما بخوانید ...