شعر در مورد مرگ انسانیت

شعر در مورد مرگ انسانیت

شعر در مورد مرگ انسانیت ، شعر درباره بزرگی انسان و انسانیت شاملو و انسان خوب همگی در سایت جالب فا.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد مرگ انسانیت

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ انسانیت

توبهٔ گرگ است میدانم، پشیمان نیست او

چون که در این راه من هم توبه کردم بارها

گفتمش آن راز را، اما هویدا کرد و رفت

محرمی دیگر نمیبینم، به جز دیوارها

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد مشهد ، و امام رضا و سفر و زیارت مشهد و شعر طنز مشهدی

شعر درباره مرگ انسانیت

مست باید بود و لایعقل، در این دنیای پست

چون که دائم میرسد، بر عاقلان آزارها

رتبه هر کس در این عالم، به انسان بودن است

کشته شد انسانیت ، با دستِ بی مقدارها

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره مرگ انسانیت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا

ز خوبی ها تهی است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

اشعار درباره مرگ انسانیت

چه بسیار انسان ها دیدم

تنشان لباس نبود؛

و چه بسیار لباس ها دیدم

که انسانی درونش نبود …!

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد شهید ، شهادت و شهدای مدافع حرم و گمنام و جنگ و هشت سال

شعر در مورد مرگ انسانیت

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

پیشنهادی :  شعر در مورد پشت سر حرف زدن

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد مرگ انسانیت

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مرگ انسانیت

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در

زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد مرگ دوست ، و دوستان جوان و فوت و درگذشت یک دوست

شعری درباره مرگ انسانیت

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

اشعار درباره مرگ انسانیت

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ

عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

پیشنهادی :  شعر در مورد لب

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد مرگ انسانیت

گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است…!

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست،

هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است…!

تا که نادان به جهان حکمروایی دارد،

همه جا در نظر مردم دانا قفس است…!

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد قهوه ، تلخ و اسپرسو و قجری و پاییز و قهوه خانه فروغ فرخزاد

شعری در مورد مرگ انسانیت

فرزندم! تو می‌توانی هرگونه “بودن” را

که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب

حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و

انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعر درباره مرگ انسانیت

مگر نمی‌دانی

بزرگ‌ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس، تا می‌توانی خر باش،

تا خوش باشی!!…”

⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

شعری درباره مرگ انسانیت

دستهارا باز در شبـــهای ســـرد

هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها

می رسد ته مانده ی بشقابــــها 

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

جستحو کنید در سایت : شعر در مورد گل ، سرخ و رز قرمز و لاله و نرگس و شقایق و گل محمدی و زرد

اشعار درباره مرگ انسانیت

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

پیشنهادی :  شعر در مورد لردگان

علف هرزه ی کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست!

و کسی فکر نکرد

که چرا «ایمان» نیست!!

و زمانی شده است

که به غیر از «انسان»

هیچ چیز ارزان نیست

” alt=”شعر در مورد مرگ انسانیت ، شعر درباره بزرگی انسان و انسانیت شاملو و انسان خوب” width=”550″ height=”293″ data-src=”https://parsizi.ir/wp-content/uploads/2019/11/24.jpg” data-srcset=”https://parsizi.ir/wp-content/uploads/2019/11/24.jpg 550w, https://parsizi.ir/wp-content/uploads/2019/11/24-180×96.jpg 180w, https://parsizi.ir/wp-content/uploads/2019/11/24-120×64.jpg 120w” data-sizes=”(max-width: 550px) 100vw, 550px” />

ببخش

که صدای گریه هایت را

نمیشنویم…

گوشمان از قیمت دلار

و ماشین و ویلا پر شده…

اشعار درباره مرگ انسانیت

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها

اشعار مرگ انسانیت

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده ست

اشعار برای مرگ انسانیت

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده

دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست!

شعر درباره مرگ انسانیت

و کسی فکر نکرد

که چرا «ایمان» نیست!!

و زمانی شده است

که به غیر از «انسان»

هیچ چیز ارزان نیست

درباره این مطلب نظر دهید !

مطالب زیرا حتما بخوانید ...

شعر در مورد مستی

4
دقیـقه مطالعه
مشاهده