انشا داستانی جایی که کوه بوسه می زند بر ماه

انشا داستانی جایی که کوه بوسه می زند بر ماه

امروز براتون مطلبی با عنوان زیر براتون آماده کردیم که امیدواریم مورد استفاده قرار بگیره و حتما در قسمت کامنت ها دیدگاهتون رو به اشتراک بزارید :

انشا داستانی جایی که کوه بوسه می زند بر ماه

کوه نخراشیده و نتراشیده در فراز آسمان ها گذر عمر بشریت را می نگریست

پسرکی نوپا در آن روستا حسرت پرواز داشت. هرچه دست می گشود و از پر و کاه، بال می ساخت نمی شد که نمی شد.

آشفته و پریشان حال با خدا حرف می زد. شوق داشت اما زوری نداشت. در روستای کوچکشان کسی هم نبود تا کمکش کند. خواهر کوچک پسرک یک بار از روی سهو و خشم روبه برادرش گفت که تو نیز مثل کوه بی ثمری!توان هیچ نداری!

وقتی اشک در چشمان پسرک حلقه زد. طی یک تصمیم آنی و لحظه ایی کوله پشتی اش را برداشت. طناب و لباس و تکه نانی در آن گذاشت و گفت:من بی ثمر نیستم. من بر رویاهایم بوسه ی واقعیت می زنم و ثابت می کنم کوه سیاه پوش هم از سر نامی که بر او نهادید اینگونه اندوهگین است و رو از شما گرفته است.

پسرک پا به سفری دور و دراز گذاشت. سخت بود اما شدنی نه! ساعت ها راه می رفت از تکه سنگ های بزرگ رد می شد. هرچه بر سرش می آمد آخ نمی گفت تا نور را دید. آنقدر بالا بود که انگار دست که دراز کند آسمان در دستانش است. چه منظره ی بکری پیش رویش بود. کوه بی ثمر نبود؛زیرا او را به آرزویش رسانده بود. او پرواز نکرده بود،اما چه زیبا بود. دنیا را از آسمان ها دیدن،در آن ارتفاع پرنده ایی نبود. تنها او دست هایش را گشوده بود. او در آن نقطه و در آن لحظه از هر پرنده ایی بالاتر بود و آنقدر ابرهای سفید دورش را گرفته بودند که دیگر از نظرش کوه سیاه نبود. سفید بود،آنقدر بالا بود که گویی کوه و او بوسه می زنند بر ماه و جهان و آدمیان، زیرپایشان هستند و به آرزویشان رسیده اند. آری خواستن،توانستن است.

درباره این مطلب نظر دهید !

مطالب زیرا حتما بخوانید ...